direct
di.rect
direct (də rekt¯)
adj., vt., vi., adv.
۱- راست، سرراست، مستقیم، فرارون
a direct route
راه راست، صراط مستقیم
a direct line
خط راست
we must find a more direct way of helping the poor...
بایستی راه سرراستتری برای کمک به مستمندان بیابیم.
۲- بیپیچ و خم، بیمانع، یکراست، شخصی، دست اول
direct contact
تماس مستقیم
a direct flight from London to Tehran
پرواز یک راست از لندن به تهران
direct knowledge
اطلاع (یا دانش) دست اول
we have no direct communication with the flooded areas
ما ارتباط مستقیمی با نواحی سیل زده نداریم.
۳- رک، صادقانه، راستگویانه، از روی خلوص نیت، بیشیله پیله،
بیپرده، صریح
a direct answer
پاسخ صریح
۴- درست، کامل، بیبرو برگرد، بی کم و زیاد، بیکم و کاست
he is the direct opposite of his brother
او درست نقطهی مقابل برادرش است.
a direct quotation
نقل قول مستقیم (بیکم و کاست)
۵- (نجوم) از باختر به خاور، باختر خاوری، غربی شرقی (در مقابل:
خاور باختری یا retrograde) ۶- اداره کردن، سرپرستی کردن،
سامان دادن، راستار کردن
she directs a huge company
او شرکت عظیمی را اداره میکند.
the archeologist directing the excavations
باستانشناسی که حفریات را سرپرستی میکند
۷- راهنمایی کردن، رهنمون دادن، میزان کردن، تنظیم کردن،
چرخاندن (به سوی)، نشانی دادن، هدایت کردن، هدفگیری کردن
the janitor directed me to the minister's office
مستخدم مرا به دفتر وزیر راهنمایی کرد.
all eyes were directed toward me
همهی چشمها متوجه من شدند.
she directed the telescope toward a distant star
او تلسکوپ را به طرف ستارهی دوردستی چرخاند.
X rays which are directed through a portion of the body
اشعهی مجهول که به یک بخش بدن هدایت میشود
۸- (سخن یا نوشته و غیره) معطوف کردن، فرستادن، متوجه کردن
he directed his remarks to foreign reporters
او اظهارات خود را متوجه خبرنگاران خارجی کرد.
to direct one's attention at something
توجه خود را معطوف به چیزی کردن
the letter was directed to me
نامه به من نوشته شده بود.
۹- فرمان دادن، دستور دادن، گفتن (به طور محکم و صریح)
I directed them to prepare for departure
به آنها دستور دادم برای رفتن آماده شوند.
۱۰- (فیلم و تئاتر و غیره) کارگردانی کردن
he has directed many plays
او نمایشهای فراوانی را کارگردانی کرده است.
۱۱- (ارکستر و گروه کر و غیره) رهبری کردن
Mr. Mahmoody will direct the orchestra
آقای محمودی ارکستر را رهبری خواهد کرد.
۱۲- رجوع شود به: ۱۳ directly - (ریاضی) موافق، راست، مستقیم
(در مقابل: inverse)
direct ratio
نسبت مستقیم
۱۴- بلافصل
a direct heir
وارث بلافصل
my direct ancestors
اجداد مستقیم (پدر در پدر) من
● direct debit
(بانکداری) بدهی مستقیم، حق برداشت از حساب شخص دیگر
● direct elections
انتخابات مستقیم، انتخابات یک مرحلهای
di.rect¯ness, n.
direct (də rekt¯)
adj., vt., vi., adv.
۱- راست، سرراست، مستقیم، فرارون
a direct route
راه راست، صراط مستقیم
a direct line
خط راست
we must find a more direct way of helping the poor...
بایستی راه سرراستتری برای کمک به مستمندان بیابیم.
۲- بیپیچ و خم، بیمانع، یکراست، شخصی، دست اول
direct contact
تماس مستقیم
a direct flight from London to Tehran
پرواز یک راست از لندن به تهران
direct knowledge
اطلاع (یا دانش) دست اول
we have no direct communication with the flooded areas
ما ارتباط مستقیمی با نواحی سیل زده نداریم.
۳- رک، صادقانه، راستگویانه، از روی خلوص نیت، بیشیله پیله،
بیپرده، صریح
a direct answer
پاسخ صریح
۴- درست، کامل، بیبرو برگرد، بی کم و زیاد، بیکم و کاست
he is the direct opposite of his brother
او درست نقطهی مقابل برادرش است.
a direct quotation
نقل قول مستقیم (بیکم و کاست)
۵- (نجوم) از باختر به خاور، باختر خاوری، غربی شرقی (در مقابل:
خاور باختری یا retrograde) ۶- اداره کردن، سرپرستی کردن،
سامان دادن، راستار کردن
she directs a huge company
او شرکت عظیمی را اداره میکند.
the archeologist directing the excavations
باستانشناسی که حفریات را سرپرستی میکند
۷- راهنمایی کردن، رهنمون دادن، میزان کردن، تنظیم کردن،
چرخاندن (به سوی)، نشانی دادن، هدایت کردن، هدفگیری کردن
the janitor directed me to the minister's office
مستخدم مرا به دفتر وزیر راهنمایی کرد.
all eyes were directed toward me
همهی چشمها متوجه من شدند.
she directed the telescope toward a distant star
او تلسکوپ را به طرف ستارهی دوردستی چرخاند.
X rays which are directed through a portion of the body
اشعهی مجهول که به یک بخش بدن هدایت میشود
۸- (سخن یا نوشته و غیره) معطوف کردن، فرستادن، متوجه کردن
he directed his remarks to foreign reporters
او اظهارات خود را متوجه خبرنگاران خارجی کرد.
to direct one's attention at something
توجه خود را معطوف به چیزی کردن
the letter was directed to me
نامه به من نوشته شده بود.
۹- فرمان دادن، دستور دادن، گفتن (به طور محکم و صریح)
I directed them to prepare for departure
به آنها دستور دادم برای رفتن آماده شوند.
۱۰- (فیلم و تئاتر و غیره) کارگردانی کردن
he has directed many plays
او نمایشهای فراوانی را کارگردانی کرده است.
۱۱- (ارکستر و گروه کر و غیره) رهبری کردن
Mr. Mahmoody will direct the orchestra
آقای محمودی ارکستر را رهبری خواهد کرد.
۱۲- رجوع شود به: ۱۳ directly - (ریاضی) موافق، راست، مستقیم
(در مقابل: inverse)
direct ratio
نسبت مستقیم
۱۴- بلافصل
a direct heir
وارث بلافصل
my direct ancestors
اجداد مستقیم (پدر در پدر) من
● direct debit
(بانکداری) بدهی مستقیم، حق برداشت از حساب شخص دیگر
● direct elections
انتخابات مستقیم، انتخابات یک مرحلهای
di.rect¯ness, n.
+ نوشته شده در جمعه نوزدهم مهر ۱۳۹۲ ساعت 11:34 توسط مجید پشنگ پور
|